عاشقانه ترین دعایى که به آسمان رفت


یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام. اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه.

هنگامى که نزدیک آرزو رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است. او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم. طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم: آرزو! این کامل نیست."
او با نگاهى پر از التماس که در عمرم در چهره کودکى ندیده بودم، نگاهم کرد و گفت: "دیشب نتونستم تمومش کنم، واسه این که مامانم داره مى میره."

هق هق گریه ی او ناگهان سکوت کلاس را شکست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود که او کنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محکم حلقه کردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یک از بچه ها تردید نداشتند که آرزو بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید که مى ترسیدم قلب کوچکش بشکند. صداى هق هق او در کلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشک و ساکت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى کردند.

سکوت سرد صبحگاهى کلاس را فقط هق هق گریه هاىآرزو بود که مى شکست. من بدن کوچک آرزو را به خود فشردم و یکى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال کاغذى را بیاورد. احساس مى کردم بلوزم با اشک هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشکم روى موهاى او مى ریخت.
سؤالى روبرویم قرار داشت: "براى بچه اى که دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بکنم؟"

تنها فکرى که به ذهنم رسید، این بود: "دوستش داشته باش ... به او نشان بده که برایت مهم است ... با او گریه کن." انگار ته زندگى کودکانه او داشت بالا مى آمد و من کار زیادى نمى توانستم برایش بکنم. اشک هایم را قورت دادم و به بچه هاى کلاس گفتم: "بیایید براىآرزوو مادرش دعا کنیم." دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود.

پس از چند دقیقه، آرزو نگاهم کرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه کرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها کرده بود. آن روز بعدازظهر مادر آرزو مرد.

هنگامى که براى تشییع جنازه او رفتم، آرزو پیشم دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود که مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و کمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا کرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى کرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه کند و با چهره ی مرگ که انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.

شب هنگامى که مى خواستم بخوابم از خداوند تشکر کردم از اینکه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته که طرح درسم را کنار بگذارم و دل شکسته یک کودک را با دل خود حمایت کنم ...

/ 8 نظر / 21 بازدید
علی

سلام هستی خواهر خوب و با احساسم از خوندن مطلب خوب و غمگینت دلم شکست اما از اینکه خدا تور ا وسیله شادی دل اون کودک کرده بود خوشحالم . امیدوارم دلت هیچ وقت رنگ غم به خودش نبینه . همانطور که دل او بچه را شاد کردی امیدوارم خداوند هم دل تو را شاد کند. داداشت علی

...

تو کافی نتم باورت می شه نمی تونم جلو اشکامو بگیرم؟؟همینجوری دارن می یان..............

حمیدخان

سلام. خسته نباشی بسیار مطالب زیبا بودند موفق باشید.[ابرو][گاوچران][خجالت][قلب][خنثی][نیشخند][نیشخند][دلشکسته][زبان][گل][گل][دلقک]ابرو][گاوچران][خجالت][قلب][خنثی][نیشخند][نیشخند][دلشکسته][زبان][گل][گل][دلقک]ابرو][گاوچران][خجالت][قلب][خنثی][نیشخند][نیشخند][دلشکسته][زبان][گل][گل][دلقک]ابرو][گاوچران][خجالت][قلب][خنثی][نیشخند][نیشخند][دلشکسته][زبان][گل][گل][دلقک]ابرو][گاوچران][خجالت][قلب][خنثی][نیشخند][نیشخند][دلشکسته][زبان][گل][گل][دلقک]ابرو][گاوچران][خجالت][قلب][خنثی][نیشخند][نیشخند][دلشکسته][زبان][گل][گل][دلقک]

حمیدخان

سلام. خسته نباشی بسیار مطالب زیبا بودند موفق باشید.[ابرو][گاوچران][خجالت][قلب][خنثی][نیشخند][نیشخند][دلشکسته][زبان][گل][گل][دلقک]ابرو][گاوچران][خجالت][قلب][خنثی][نیشخند][نیشخند][دلشکسته][زبان][گل][گل][دلقک]ابرو][گاوچران][خجالت][قلب][خنثی][نیشخند][نیشخند][دلشکسته][زبان][گل][گل][دلقک]ابرو][گاوچران][خجالت][قلب][خنثی][نیشخند][نیشخند][دلشکسته][زبان][گل][گل][دلقک]ابرو][گاوچران][خجالت][قلب][خنثی][نیشخند][نیشخند][دلشکسته][زبان][گل][گل][دلقک]ابرو][گاوچران][خجالت][قلب][خنثی][نیشخند][نیشخند][دلشکسته][زبان][گل][گل][دلقک]

محمدرمضانی

سلام دوست عزیز. بااجازه بنده شمارو لینک کردم شماهم درصورت تمایل لینک بفرمایید[گل]

محمدرمضانی

سلام دوست عزیز. بااجازه بنده شمارو لینک کردم شماهم درصورت تمایل لینک بفرمایید[گل]

امین شیرزادی

سلام. باغزلی تازه منتظر نگاه گرمتان....