همه هست آرزویم که ببینم ازتورویی چه زیان توراکه من هم برسم به آرزویی

محبوب رویایی ام می خواهم زیر باران نگاه تو به اذن تو تطهیر شوم از هرچه گفته ام وهر چه کرده ام

+ چقدر از تو دور ماندم !

 

امام زمان

 

چقدر از تو دور ماندم ، جقدر از خود دور ماندم . کلامم را با چشم دل بخوان که ببینی آن را با آب زلالی از جنس اشک نوشته ام . آن را بخوان که حدیثی از فراق تو ست. آن را بخوان وبدان که از خود توان نوشتن نداشتم .
یادم است که میگفتی باید به آنجایی که لایق آنیم ، یعنی بهشت برین دست یابیم . اما میدانی که بی تو یافتن مسیر بهشت چقدر دشوار است . آخر نشان آن را از که بپرسم که خود ره گم کرده نباشد و از که بپرسم در حالی که هیچ راه شناسی نمی یابم ودر این سرای بی کسی تنها خود را میبینم بی تو و تنها و نمی دانم بعد از تو چه کسی با لبخندش مرا به سوی خدا خواهد خواند و چه کسی با نگاهش قلبم را آرام خواهد کرد که مهدی (عج) می آید . دیگر چه کسی عصا زنان راه نماز را نشانم خواهد داد . دیگر چه کسی با قطرات اشکش بذر حب مولا را در دلم خواهد کاشت .
کاش بودی ودستم را می گرفتی یا شاید ای کاش من بودم در آن مسیری که تو در آن قدم بر می داشتی . ولی افسوس که آن راه را گم کرده ام ، همان راهی که تونشانم دادی ، راه بهشت را می گویم ، همان بهشت گم شده .
یادت هست آن روزی را که رفتی ، من در کجای این مسیر بودم ، حال آرزو دارم همان جا مانده بودم تا لااقل راه را گم نکرده بودم . اما میدانم که نمی توان در یک جا ماند وباید رفت واز این روست که به امید خدا به خود جرئت حرکت دادم و می دانم آن را به مدد تو خواهم یافت
. ان شا الله


برای انسانهای بزرگ
بن بست وجود ندارد. چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت
یاراهی خواهم ساخت


امام زمان ...


نویسنده : ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۳/٢٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ جهان درانتظار آمدنت می ماند

مولای من، ای سبزترین بهار هستی...!

بیا که دل آسمانیم سخت تنگ آمدن توست. بیا که آسمانیان غریب مانده اند.

بیا که بی تو زمین تنگ است و آسمان دلتنگ...!

ای کشتی نجات اگر تو نیایی آسمان دلمان گرفته خواهد بود و داغ عصرهای آدینه هر هفته

بر دلهایمان سنگینی خواهد گرد.

ای مهربان من اگر تو نیایی حیات بوی ماندن نخواهد داشت و زنده بودن بوی زندگی نخواهد داد.

ای مهربان ترین منجی موعود...! چاره مان فقط به دست توانای توست.

مولای من...! عاشقانه تو را دوست می دارم...! بیا که در انتظارت در هر لحظه شعر انتظار را

می سرایم :

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی


نویسنده : ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۳/٢٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 

امام زمان(عج)

 

یا صاحب الزمان رمز ظهور تو ترک گناه و یکدلی و دعای ماست.
سلام مولای من، سلام معشوق عالمیان، سلام انتظار منتظران
می خواهم از جور زمانه بگویم ، می خواهم بگویم و بنویسم از فسادی که جهان را چون پرده ای فراگرفته اما زمان فرصتی است اندک و انسان آدمی است ناتوان. پس ذره ای از درد دلم را به زبان می آورم تا بدانی چقدر دلگیر و خسته ام.

آغاز نامه به جهانبان جهان و جهانیان خدای هر دو جهان:
مولای من می دانی چند سال است انتظار می کشم. از وقتی سخن گفته ام و معنای سخن خود را فهمیده ام انتظارت را می کشم. بیا و این انتظار مرا پایان بده.
خسته ام از دست زمانه ،
چقدر جور زمانه را تحمل کنم. چقدر ناله مظلومانه کودکان و معصومانی را که زیر ستم اند بشنوم و سکوت کنم. خودت بیا و این جهان سیاه را پایان بده. بیا و جهان را آباد کن. بیا و از آمدنت جهان را شاد کن. می دانی چند نوجوان هم سن و سال من آواره اند؟ چندین هزار کودک بی پناهند، خودت بیا و پناه بی پناهان باش.
چند پیش بود که خوابت را دیدیم گفته بودی می آیی و به اندازه تمام سال های نبوده ات با من حرف می زنی و به درد دل من گوش می دهی اما تا خواستی بگوئی کی و کجا؟، از خواب پریدم و از آن شب به بعد دیگر نمی خوابم. راستش می ترسم. می ترسم بیائی و من خواب باشم. می ترسم بیائی، همه تو را ببینند و تنها من از دیدنت محروم بمانم. هنوز هم می ترسم...
حس می کنم با این که شبهاست خواب به چشم ندارم اما در خواب غفلتم. بیا و بیدارم کن. بیا و هشیارم کن. بیا و همه جهانیان را از خواب غفلت بیدار کن. همه به خواب سنگین جهل فرورفته اند و صدای مظلومان و دل شکستگان را نمی شنوند. خودت بیا و همه ما را از این کابوس جهانی نجات بده. ای منجی عالمیان ، جهان در انتظار توست مسافر من !
نیستی و ببینی مردم روز میلادت یعنی رمز عشق پاک چه می کنند؟ چگونه بغض سنگین خود را در گلو نگه داشته اند و انتظار می کشند. منتظرند تا کی بیاید و جهان را از عدل پرکند. کسی بیاید و به این جهان بی اساس پایان دهد بیا تا بعد از این در کوچه های غریب شهر روز میلادت را با بودنت جشن بگیریم و خیابان های تاریک و ظلمات را با نور بودنت چراغانی کنیم. بیا و ببین مردم روز آمدنت چه می کنند؟
روز جمعه، روز خودت، روز منتظرانت به سراغ حافظ رفتم تا با فالی دلِ شکسته و سینه ی زخمی ام را مرهمی باشم. می دانی چه آمد؟ یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور....
نه غم می خورم، نه غم می خورم بخاطر روزهایی که نبوده ای تا لحظات تلخ غم را کنارم باشی. نبوده ای تا ندای مظلوم را بشنوی و ظالم را نابود سازی.

غم می خورم به خاطر روزهایی که به یادت نبوده ام و با گناه شب شده اند. همان روزهایی که در تقویم خاطره هها در منجلاب گناه و زشتی با قلم جهل ثبت کرده ام.«بهترین روز» اما براستی جز جهل نبود بهترین روز تنها روز ظهور توست. کی می آید؟ کی می شود که با قلم عقل و راستی بر صفحه دل حک کنم و با صدای بلند فریاد بزنم و به گوش جهانیان برسانم.

   گفتم که خدا مرا مرادی بفرست       طوفان زده ام راه نجاتی بفرست
فرمود که با زمزمه ی یا مهدی(عج)     نذر گل نرگس صلواتی بفرست
اللهم صل علی محمد و آل محمد




نویسنده : ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  


 

امروز می خواهم از آقایی بگم که مهربون تر از همست
آقایی که مثل بارون می بخشه و مثل باد میبخشونه
آقایی که بزرگتراز همست و عاشق تر از همه
کسی که دلش به اندازه ی دریاست و دستش همچون بارو ن سخاوتمند
آقایی که هیچ کس از حرف زدن با هاش سیر نمی شه
کسی که دست هیچ کس رو رد نمی کنه
آقایی که هر چی ازش بگم باز هم کم گفتم
آره آقا امام زمان عج
کسی که منجی من بود همچون فرشته ای دستشو برام دراز کرد ومن رو از منجلاب گناه بیرون آورد
آقایی که هر چی از محبتش بگم باز هم کم گفتم
آقایی که قبل از عشق به ایشون معنی عشق رو نمی فهمیدم ولی
امروز دل من خونه عشقه و عشق مهدی صاحب خونه
درد دلمو با کی بگم تو قبله ی راز منی یا امام زمان
آقایی که حرمش گوشه ای از بهشته
یا امام زمان میشه یه شب بیایی به خوایم امرم کنی نهی ام کنی
یعنی میشه یه شب بخوابم شما رو تو خواب ببینم
من از همه خواهش می کنم ،تمنا می کنم،آقارو هیچ وقت فراموش نکنید.
السلام علیک یا بقیه الله فی ارض

   

 

حضرت ولی عصر

                                  اللهم عجل لولیک الفرج

نویسنده : ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/۳/٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خداوندبی نهایت است

 

khodaaaaaaaaaaaaaa.jpg

 

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

        اما به قدر فهم تو کوچک می شود

              و به قدر نیاز تو فرود می‌آید

                     و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

                           و به قدر ایمان تو کارگشا می شود . . .


یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

             عقیمان را طفل می شود

                     ناامیدان را امید می شود

                         گمگشتگان را راه می شود . . .
در تاریکی ماندگان را نور می شود
       

رزمندگان را شمشیر می شود

             پیران را عصا می شود

                     محتاجان به عشق را عشق می شود

                          خداوند همه چیز می شود همه کس را . . .


به شرط اعتقاد
        به شرط پاکی دل
             به شرط طهارت روح
                     به شرط پرهیز از معامله با ابلیس . . .

بشوییم قلب هایمان را از هر  احساس ناروا

        و مغزهایمان را از هر اندیشه خلاف

              و زبان هایمان را از هر گفتار ناپاک

                     و دست هایمان را از هر آلودگی در بازار

                           و بپرهیزیم از ناجوانمردی ها ، ناراستی ها ، نامردمی ها . . .


چنین کنیم تا ببینیم خداوند چگونه

         بر سر سفره ما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

                 در دکان ما کفه های ترازویمان را میزان میکند

                           و در کوچه های خلوت شب با ما آواز می خواند . . .


مگر از زندگی چه می خواهیم که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟ 

 

 

 

 

نویسنده : ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بهشت و جهنم!

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد

نویسنده : ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نیایش توبه کاران

139.jpg

بار خدایا!گناهان جامه ذلت مرا درپوشانده اندودوری از تو تن

پوش بینوایی بر تنم کرده است و بزرگی جنایاتم قلبم را میرانده

است.156.jpg

اگر مرا از درگاه خویش برانی به چه کس پناه برم و اگرمرا از

حضور خود دور سازی از که پناه جویم!آه که چه تاسف بار است

شرمساری و رسوایی من .آه که چه اندوه زاست زشت کرداری

و بد کرداری من.

پروردگارا !برگناهانم ابر رحمت خویش را سایه بان ساز

وبرعیبهایم باران رافت خود را فرو فرست!150.jpg

خدایا اگر پشیمانی از گناه توبه است پس سوگند به سرافرازی

تو که من از پشیمانهایم!واستغفار از گناه باعث محوگناه است

پس هرآینه من از استغفارکنندگانم .پروردگارا تو را به قدرتی که

برمن داری توبه ام را پذیرا شو وبا رحمت و بخشش خود         

خطاهایم را محو گردان ای مهربانترین مهربانان!160.jpg 

نویسنده : ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ عاشقانه ترین دعایى که به آسمان رفت


یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام. اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه.

هنگامى که نزدیک آرزو رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است. او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم. طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم: آرزو! این کامل نیست."
او با نگاهى پر از التماس که در عمرم در چهره کودکى ندیده بودم، نگاهم کرد و گفت: "دیشب نتونستم تمومش کنم، واسه این که مامانم داره مى میره."

هق هق گریه ی او ناگهان سکوت کلاس را شکست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود که او کنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محکم حلقه کردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یک از بچه ها تردید نداشتند که آرزو بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید که مى ترسیدم قلب کوچکش بشکند. صداى هق هق او در کلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشک و ساکت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى کردند.

سکوت سرد صبحگاهى کلاس را فقط هق هق گریه هاىآرزو بود که مى شکست. من بدن کوچک آرزو را به خود فشردم و یکى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال کاغذى را بیاورد. احساس مى کردم بلوزم با اشک هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشکم روى موهاى او مى ریخت.
سؤالى روبرویم قرار داشت: "براى بچه اى که دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بکنم؟"

تنها فکرى که به ذهنم رسید، این بود: "دوستش داشته باش ... به او نشان بده که برایت مهم است ... با او گریه کن." انگار ته زندگى کودکانه او داشت بالا مى آمد و من کار زیادى نمى توانستم برایش بکنم. اشک هایم را قورت دادم و به بچه هاى کلاس گفتم: "بیایید براىآرزوو مادرش دعا کنیم." دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود.

پس از چند دقیقه، آرزو نگاهم کرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه کرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها کرده بود. آن روز بعدازظهر مادر آرزو مرد.

هنگامى که براى تشییع جنازه او رفتم، آرزو پیشم دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود که مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و کمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا کرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى کرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه کند و با چهره ی مرگ که انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.

شب هنگامى که مى خواستم بخوابم از خداوند تشکر کردم از اینکه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته که طرح درسم را کنار بگذارم و دل شکسته یک کودک را با دل خود حمایت کنم ...

نویسنده : ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٢/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ای عزیزمهربان وای نگارستان دلستان


 

ای که هرآنچه آب بر آتش عشقت می ریزم شعله ورتر می شود!خودنیز می

دانیم که چشمان ما لیاقت آن رادارد که ذریه رسول خداوفرزند صدیقه کبری

(س) ونور آسمانها را ببیند.

اما این را هم نمی خواهیم که در چشمان ما ظهور کرده باشی و در قلب

مانه.توصاحب زمان و مکان تنها نیستی توصاحب قلب ما صاحب فکرماوچشم ما

وگوش و زبان ما هستی.

ازتو می خواهیم وبه تو توسل می کنیم و به حق تو خداراهم قسم میدهیم که

وجود ما را به مالکیت درآورد. می خواهیم همیشه دلمان روحمان و جسممان

با تو وبرای تو باشد و ازتو جدا نشود.می خواهیم ما هم درآماده سازی دنیا

برای ظهورت نقشی داشته باشیم.می خواهیم برای لحظه ای ازتو جدانشویم

حتی اگر عمرمان کفاف نداد وحسرت دیدارت را با چشمی  نگران وباز به خاک

بردیم...اما در قلبمان ظهورت را وفرجت را شاهدباشیم .

می خواهیم مثل غلام امام سجاد (ع)باشیم که هنگامی که او راازمولایش جدا

می کنند می میرد

می خواهیم مثل شتر امام سجاد(ع) باشیم که تحمل دوری از امام را ندارد و

در فراق امام جان می دهد.

می خواهیم باطنا حتی برای لحظه ای ازتو جدا نشویم و اینگونه تعجیل در

ظهورت را از خدا خواهانیم.

نویسنده : ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٢/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دردو دل با خدا

  گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه . یه وقتایی

دلم می‌خواد بهم وقت قبلی بده و تو یه جلسه خصوصی دو

نفره درد دلامو بشنوه . اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت

قبلی محروم نمی‌کنه . هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون

وارد یه لیست انتظار طویل نمی‌شه که معلوم نیست کی نوبت

به من برسه . محاله ، محاله ممکنه بهم بگه نمی‌پذیرمت .

خیلی بزرگواره ، با وجودی که بالاترین مقام این دنیاست، هیچ

وقت منتظرم نمی‌ذاره .

گاهی اوقات واسش نامه می‌نویسم و می‌دونم که نامه‌هامو

بی‌جواب نمی‌ذاره ، وقتی توی دفتر خاطراتم نامه‌هام رو مرور

می‌کنم ، می‌بینم حتی یه دونش هم بی‌جواب نمونده .

 من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم ، اون به من قول داد

 همیشه مراقبم باشه و کمتر و کمتر از عالی‌ترین ، بهم نده و

من بهش قول دادم  حتی اگر دل بی‌قرارم در حسرت آرزویی بال

بال می‌زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می‌زد با تموم وجودم

بدون ذره‌ای تردید ، اول بگم خدایا تو اجازه میدی ؟ تو صلاح

می‌دونی ؟ اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی

نمی‌شه ؛ می‌دونم آخه تو دوستم داری و همیشه برام

بهترین‌ها رو خواستی ؛ اصلاً از خوبی بی‌انتهای تو ، بد خواستن که محاله .

اعتراف می‌کنم قول سنگینیه و عمل بهش مثله به زبون آوردنش

کار ساده‌ای نیست ، واسه همین از خودش خواستم و بهش

گفتم : من فقط یه بنده‌ام ، چیزهایی هست که تو می‌دونی و

من هیچ وقت نمی‌دونستم و شاید هیچ وقت هم نفهمم .

اتفاقاتی می‌افته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست ،

چشم‌های قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست ،

نیست ؛ دلایلی مخفی هست که شاید واسه همیشه مسکوت

و مکتوم باقی بمانه و اسراری هست که شاید دونستنش ،

فهمیدنش ، تو ظرف ادراک من نگنجد . اینو تو می دونی .

 پس واسه لحظه‌های دشوار به من قدرت تحملشو ببخش . منو

به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه ، همه چیز از سوی

تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهراً همه چیز عذاب‌آور و دشوار باشه.

 گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی

موافقت نمی‌شود  راستش اولش حس خوبی نداشتم ، دلم

می‌گرفت ، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود

 منو ببخش که یه وقتایی از سر بی‌صبری و ناشکیبایی تو خلوت

و تنهاییم ازت می‌پرسم : آخه چرا ؟ ؟ ؟

 وقتایی که هر چی فکر می کردم  فکر اسیر خاکم به هیچ جا

نمی‌رسید . دنبال دلیل می‌گشتم و دلیلی پیدا نمی‌کردم.

 یه وقتایی از سر بی‌حوصلگی و فراموشکاری بهت گله

می‌کردم ، چقدر از بزرگواریت شرمنده‌ام که منو در تموم

لحظه‌های ناشکریم ، توی تموم لحظه‌های بی‌صبریم با محبت

تحملم کردی ، نه تنبیهم کردی نه حتی ذره‌ای محبتت رو ازم

دریغ کردی . توی تنهاترین لحظات تنهاییم ، درست تو

لحظه‌هایی که فکر می‌کردم هیچ کس نیست ، اون موقع که به

این حس می‌رسیدم که چقدر تنهام ، واسم نشونه

می‌فرستادی که آخه واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟ من

خودم تا آخرین لحظه باهاتم  واسه تموم لحظات همراهتم . من

تنها بنده تو نبودم  اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی .

 تو تنهاترین و محکم‌ترین قوت قلب  دل تنهامی . تو طوفان‌های

زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی . تو از من به من نزدیک‌تر بودی

موندم که چطور گاهی اوقات چشم‌های غافلم ندیدت اما تو هیچ

وقت حتی لحظه‌ای منو ترک نکردی . روزهایی رسید که فکر

کردم با من قهری تو حتی در همون لحظه‌ها با همون فکر

اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده می‌شم از من قهر

نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی .

 من دوستت دارم . منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ، اما

دلم به بزرگی بی‌حد تو خوشه و پشتم به کمک‌های تو گرم .

 از تو سپاسگزارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی .

 تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی ، تو

یادت چیزی هست که منو زیرو رو می‌کنه . غصه‌هامو می‌شوره

و دلشکستگی‌ها‌مو ترمیم می‌کنه ؛ چیزی که در هیچ چیز غیر

از یاد تو نیست .

 هر وقت خواستم ببینمت بی‌درنگ با مهربونی در رو به روم باز

کردی و نگاه نکردی گناهکارم . حذفم نکردی من همیشه دست

خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر روانه‌ام کردی .

 هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی که انگار

مدت‌هاست منتظرم بودی ؛ هر وقت ندونسته از بی‌راه

سر‌در‌آوردم خودت منو صدا کردی ، گاهی با تلنگر اتفاقات ساده

روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی . اما حتی اون وقتی

که ازم مکدر بودی با بزرگواری آبروم رو حفظ کردی .  تو همیشه

خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده ، به من از صفات

و ذات چیزهایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی

حتی شده یک سر سوزن نزدیک‌تر بشه .

 به حافظه‌ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از

خاطر نبره ، به اراده‌ام همتی ببخش تا استوار بر این عهد پابرجا

بمونه .

  ازت متشکرم خدای خوب من .

نویسنده : ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ درد بی آرام

می خواهی با خدارفیق شوی اما نمی دانی چگونه!همیشه احساس می کنی دلت برا خداتنگ است!احساس دوری می کنی فکرمی کنی اوتورا دوست ندارد !صدایت را نمی شنودوبه تومحل نمی گذارد!می خواهی عاشق خدا باشی می خواهی اسمش که بیاید قلبت به تپش بیفتد بدنت گرم شودوخون دررگهایت بدود.دلت می خواهدنوازش خدارااحساس کنی ازاینکه تا به حال نتوانسته ای یک نمازدرست وحسابی برایش بخوانی خودت هم ناراحتی !دلت می خواهدسرت راکه به خاک می گذاری دیگربرنداری!می گویی چرانمی توانم ذکرخدارابگویم؟چرااینقدرغفلت دارم ؟چراذکرخدابرای من شیرین نیست !چرامحبت خدادردلم نیست؟عملت نمی گوید اما دلت می خواهدبه خدابگوید:زعشق هرچه سرایم تویی تمام تویی
توروح مهری ومعنای عشق تام تویی

پیامبراکرم ص فرموده:توکسی هستی که سیاهی شب روشنایی روز نورماه وشعاع خورشیدوصدای شرشراب.حرکت برگ درخت برایت سجده می کنند.مگدرنمی دانی که خداوند می گوید ماازرگ کگردن به او نزدیکتریوم و می گوید هرجاباشید من با شما هستم .پس چراتواحساس نذزدیکی به خدا نمی کنی؟چراعاشق نیستی؟می دانی محبت وانس باخدا چگونه به دست می آید؟با دعغدغه خردازراداشتن باخداخداکردن الله الله گفنتن باذکرو سجده و عبادت وخلوت با خدا این عبادت است که عبودیت می آوردپیامبرهم اول بنده خدامیشودوبعدرسول او
می خواهی عاشق شوی پس شروع کن وازخوداوهم کمک بخواه
  

 
در آن زمان که امیدت برید از همه جا ، ببین کیست امیدت ، بدان که اوست خدا

 

زندگی شوق رسیدن به همان فردایست
که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی و نه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
زندگی را دریاب

 

نویسنده : ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد